کتاب همسایگی : قلب من تالاپتالاپ نمیکنه. حتی تیکتیکم نمیکنه. اگه یه نفر سرش رو بذاره رو سینة من، به زور یه صدایی میشنوه. یه صدای پای آروم. انگار یه نفر نصفهشب میخواد بره یه جایی. «من زیر تختا رو نگاه میکنم. بعضی وختا چیزای خوبی اونجا پیدا میشه. یه روز چاقه وختی زیر تختا رو جارو میکرد یه چیزی اون زیر پیدا کرد. زودی میخواس قایمش کنه. ولی فهمید که من دیدم. دست من رو گرفت برد بیرون. گفت به کسی نگم. این یه رازه بین ما دوتا. آدم باید راز رو تو قلبش نگه داره.»
0 نظر