کتاب نقطه چین؛ ... پایان تنهایی/ آمدم پشت آیفون اما چیزی از پشت آیفون دیده نمی شد. برای همین در را باز کردم. به خیالم فهیمه و آقا کریم کهبرای خرید بیون بودند برگشته اند. هوز به اتاق برنگشته بودمکه در سالن باز شد و سیروس مثل کسی که دنبال چیزی آمده باشد مستقیم به طرف پلهها دوید. خشکم زد. بلافاصله شال را روی سرم انداختم.
0 نظر