اسفندیار: افسوس که دوزخی میمیری در پیشگاه نوآیینی! رستم: نویی که فردا کهنه میشود!داردار را دل و جان شایسته است، نه شمشیر... اسفندیار: تیرت را بزن؛ تو را با سخنان کریمان چه کار! تو بد دین خورشید پرست، من خدا پرست را پند میدهی؟ (رستم به ناچار کمان را به زه میکشد.)...
0 نظر