کتاب بی وفا: علی با موهای خیس و حوله کوچکی که روی شانههای لختاش انداخته بود در را به رویم باز کرد و با دیدنم ظاهرا حول شد و مثل دخترهای خجالتی شانههایش را جمع کرد و لبههای حوله را به هم آورد و گفت: _اوا خاک عالم... تویی دخترخاله؟ واستا برم خودمرو بپوشونم .
0 نظر