کتاب گربه لنگ دراز: آن روز، چون از صبح کنار در ایستاده بودم،خسته شده بودم داشتم با گوشه آستینم آب بینیم را پاک می کردم که از توی دکه آقاجان به من چشم غره رفت.زودی دستم را کشید و انگار نه انگار چشم های آقاجان به من بود.آقاجان وقتی که این مدلی شود دیگر ترسناک است.
0 نظر