کتاب روایت هفتم/ مردک از دست شویی بیرون آمده بود و هنوز توی سالن پی چیزی می گشت. به عقب که خم می شد تا دست هایش را ببیند و تقلاهاش برای بازکردنشان ؛ از گوشه چشم ؛ بازوی خراش برداشته ش را می دید که خون کناره های زخمی نسبتا عمیق - که بفهمی نفهمی دهان باز کرده بود...
0 نظر